معراج شهید داوود محمد آقایی در دوازدهم فروردین 1360

[ad_1]

ایسنا/ قم ایسنا به مناسبت سالگرد شهادت شهید داوود محمد آقایی در 21 فروردین تقدیم می کند.

اواسط پاییز است که فرزند اول خانواده حسن شریف زاده (محمد آقایی) فانوس دریایی خانه می شود.

دوران کودکی داوود زیر سایه محبت خانواده اش سپری شد و در 5 سالگی به مدرسه رفت و در یک سال دو مقطع تحصیلی را به پایان رساند.

در اوقات فراغت نیز به پدرش در امور کشاورزی کمک می کند، پس از اینکه سیل اولیه سکونتگاه آنها را ویران کرد و آب آنها را از بین برد و مجبور به مهاجرت به شهر، خیابان قم شدند.

در 6 سالگی به نماز پرداخت و در 10 سالگی روزه گرفت.

با اینکه روزه گرفتن سخت است، اما هرگز به کم شدن سرعت راضی نمی شود و می گوید: در ماه رمضان خجالت می کشم روزه بگیرم.

شهید داوود محمد آقایی دوران دبیرستان را در مدرسه شهید کریمی آغاز کرد و یک سال بعد از پدرش خواست تا معلمی را برای آموزش قرائت کلام الله مجید استخدام کند. ولی شهریه معلم 30 تومنه و پدر توان مالی نداره.

به ناچار داوود پیشنهاد برگزاری جلسات قرآن در منزل را داد و به زودی توانست به تلاوت قرآن بپردازد. او سعی می کند با رفتن به بازار و کمک به مادرش در قالیبافی بخشی از مخارج زندگی خانواده را تامین کند.

محمد آقایی پس از اخذ دیپلم به رانندگی و آجرکاری پرداخت.

پدر اصرار داشت که در ادارات دولتی کار کند، اما داوود گفت: دولت غیر مسلمان.

در اوج انقلاب به صف یاران امام پیوست و با شرکت در اعلامیه های اعتراضی در شهرهای کاشان و یزد و با کمک سربازان به نهضت کمک کرد و به دستور امام از پادگان ها فرار کرد.

وی معتقد است: اگر امام بیاید، ایران گلستان می شود و روزی که امام وارد کشور شد، تنظیم را بر عهده داشت. پس از پیروزی انقلاب به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درآمد و اندکی بعد لباس سبز نظامی سپاه پاسداران را به تن کرد.

محمد آقایی مدتی مسئولیت نگهبانی از بیت امام و مراقبت از امام را در دوران درمان در بیمارستان قلب بر عهده گرفت.

کمک به نیازمندان و داشتن اخلاق نیکو از صفات بارز اوست.

او به باشگاه افسران سنندج در غائله کردستان رفت و پای خود را در جنگ مجروح کرد اما مقاومت کرد. ضدانقلاب 30 روز باشگاه را محاصره کرد و هر شب تعدادی از پاسداران را به شهادت رساند تا اینکه داوود و دوستانش با فریاد و فریاد و فریب دشمن فرار کردند.

وقتی از کردستان برای استراحت به قم بازگشت، طاقت نیاورد و برای انجام وظیفه راهی تبریز و زنجان شد.

یک سال و نیم در آنجا از ارزش‌های انقلاب دفاع کرد و در آغاز جنگ تحمیلی به دیار نور رفت. داوود علیرغم مخالفت های پدرش گفت: خدا از قبل آنها را دوست ندارد و من باید از آنجا دور باشم.

داوود به همراه گروه شهید چمران به دارخوین رفت و پس از شهادت سروان گروهان به فرماندهی برگزیده شد. سه ماه بعد که به خانه برگشت، مادرش خواستگاری کرد، اما محمد آقایی نپذیرفت و او در جواب گفت: شهادت، بزرگترین هدیه خداوند است یا پیروزی، پس ازدواج می کنم.

سه ماه در جبهه آبادان به تبلیغ پرداخت و با دشمنان بعثی جنگید. سرانجام در روز دوازدهم فروردین 1360 فرمانده گروهان به نام رشید هنگام تلاش برای نجات یکی از بسیجیان مجروح گروهان به دلیل اصابت ترکش این پیشنهاد را پذیرفت و در سن 21 سالگی تسلیم شد.

مادرش پس از شهادتش گفت: پروردگارا، همانطور که عزیزان زهرا را پذیرفتی، ما را نیز بپذیر. پسرم! شفاعت ما را از فاطمه زهرا (س) بخواهید.

انتهای پیام/

[ad_2]
Source link

درباره ی admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.